به من قدرتی ده تا نان و نامم را در خطر دینم نیافکنم.
دکترعلی شریعتی
سالروز شهادت معلم عرفان و اخلاق رو به همه ی روشنفکران و دوستداران او مخصوصا مهسیمای عزیز تسلیت میگم.
چه خوب بود اگر همه چیز را میشد نوشت
به من قدرتی ده تا نان و نامم را در خطر دینم نیافکنم.
دکترعلی شریعتی
سالروز شهادت معلم عرفان و اخلاق رو به همه ی روشنفکران و دوستداران او مخصوصا مهسیمای عزیز تسلیت میگم.
چه زيبا گفت شاعر:
عشق شادي است
عشق آزادي است
و من اينگونه مي گويم
عشق رنگ زيباي زندگاني ماست
عشق رنگ آبي دريا
رنگ زرد خورشيداست
يا كه رنگ قرمز دل هاست
هر چه هست رنگ آن نيكوست
چون كه زندگي بي آن تيره و تار مي شود
مي خواستم زندگي کنم ، راهم را بستند ستايش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گريستم ، گفتند بهانه است خنديدم ، گفتند ديوانه است دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم
دکتر علي شريعتي
< SPAN>
بس کند می گذرد برای آنان که در انتظارند، Too slow for those who Wait٫
بس تند می گذرد برای آنان که می ترسند، Too swift for those who Fear٫
بس طولانی برای آنان که در اندوهند، Too long for those who Grieve٫
و بس کوتاه برای آنان که سرخوش اند، ٫ Too short for those who Rejoice
اما ابدی است برای آنان که عاشق اند. ٫ But for those who love TimeEternity
راستش من از اینکه تو بلاگ حرف بزنم خوشم نمیاد ولی فکر کردم شاید لازم باشه.
اول از همه معذرت می خوام به خاطر اینکه خیلی تنبل شدم. البته درس ها اجازه نمی ده .ولی قول می دم سعی کنم زود به زود آپ کنم.
دوم اینکه خواهش می کنیم نظر بدید به خدا چیزی نمی شه فقط ما خوشحال می شیم.
سوم یادم نیست . همین .
شاد باشید و پیروز
یا حق
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید ،
برگ های سبز بید ،
عطر نرگس ، رقص باد ،
نغمه ی شوق پرستوهای شاد ،
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار !
خوش به حال چشمه ها و دشت ها !
خوش به حال دانه ها و سبزه ها !
خوش به حال غنچه های نیمه باز !
خوش به حال دختر میخک ، که می خندد به ناز !
خوش به حال جام لبریز از شراب !
خوش به حال آفتاب ! ...
سال 1387 خورشیدی برابر با
سال 7030 میترایی آریایی
3746 زرتشتی
2567 شاهنشاهی
اگرچه حضرت محمد(ص) 1387سال پیش هجرت کرد
ولی سرزمین آریایی من
5645 سال پیش از آن نوروز را جشن می گرفت
2361 سال پیش از آن مردمان این دیار خدای را ستایش می کردند
و کوروش 1182 سال پیش از آن دوستی را در جهان گسترانید.
پیشینه سرزمین من بسی بیشتر از1387 سال است.
سال نو مبارک همراه با آرزوي بهترينها ![]()
غم در نزدیکی عشق بود. عشق به او گفت:"اجازه بده تا من با تو بیایم."
غم با صدایی حزن آلود گفت:"آه ، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق نزد عالمی که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید : " آن پیرمرد که بود ؟ ! "
عالم پاسخ داد : " زمان "
عشق با تعجب گفت : " زمان ؟ ! "
اما چرا او به من کمک کرد ؟ !
عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت : " زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ."
آن "من"ی که در من است، ای دوست،در خانه خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند، ناشناس و دست نیافتنی.
من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری ـ زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند.
هنگامی که تو می گویی"باد به مشرق می وزد،"من می گویم"آری به مشرق می وزد"، زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست، بلکه در بند دریاست.
تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی، و من نمی خواهم که تو دریابی. می خواهم در دریا تنها باشم.
دوست من، وقتی که نزد تو روز است، نزد من شب است، با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم، و از سایه بنفشی که دزدانه از دره می گذرد: زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بال های مرا بر ستارگان نمی بینی ـ و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی. می خواهم با شب تنها باشم.
دوست من، تو دوست من نیستی، ولی من چه گونه این را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نیست، گر چه با هم راه می رویم، دست در دست.
"جبران خلیل جبران"
ما معلم قرانی در دبستان داشتیم او معتقد بود و خیلی ها معتقدند که اگر کسی قران را غلط بخواند گناه کرده است و این باعث میشود که هیچ شاگردی قران را نتواند درست بخواندچون اول باید ان قدر غلط بخواند تا یاد بگیرد و هر بچه ای تا شروع می کرد به خواندن و هر زبری را زیر می خواند معلم با گیوه اش می زد توی سره بچه و بد بخت اگر گیوه از سره او به قران میخوردکه دو گناه شده بود و پدر بچه در می امد و تا اخر عمرش بس بود که اصلا به سراغ قران نرود مبادا مرتکب جرم شود!
"دکتر شریعتی"
روزگاریست که " افکار شگفت انگیزی"
در سر هر بشری میبینم
گویی این گیتی غدار فریبنده پوچ
برده هوش از سر هر انسانی
گشته بر قامت دنیا چیره
و من اندر خم این مردابم
دست و پا بسته و سرگردانم
و وجودم محتاج
و درونم وحشت
و نگاهم گنگ است
چونکه اکنون دیگر
قلب ها از سنگ است
روزها بی رنگ است
ـ و تو ای دوست ـ به من فهماندی
می توان حرفی زد
می توان رازی داشت
ـ اینک ای دوست تو ثابت کردی ـ
میشود همره هر عاطفه آوازی داشت
میشود در دل این معرکه پولادین
خالی از غم باشی
مملو از عطر رباینده یاس
و سراپا احساس
و سراپا لذت
و سراپا پاکی . . .
و سراپا پاکی . . .از خدا نيرو خواستم
ضعيفم آفريد كه تواضع بندگي را بياموزم.
از او سلامتي خواستم كه كارهاي بزرگ انجام دهم
ناتوانم آفريد تا كارهاي بهتري انجام دهم.
از او ثروت خواستم كه سعادتمند شوم
فقرم بخشيد كه عاقل باشم.
از او قدرت خواستم كه ستايش ديگران را بدست آورم
شكستم بخشيد كه بدانم پيوسته نيازمند اويم.
از او همه چيز خواستم كه از زندگي لذت ببرم
زندگيم بخشيد كه از همه چيز لذت ببرم
آنچه خواستم به من نداد.
آنچه بدان اميد داشتم به من بخشيد
و دعاهايم نا گفته ام مستجاب شدند.
کاش هیچوقت تاریکی کاغذ خودشو نشون نمیداد
کاش تاریکی کاغذ آنقدر کم بود که فقط یک ماه توش جا میشد یا یه ستاره ...
آخه مداد سفید مثل مداد زرد و قرمز و سبز و آبی نبود تا همیشه برای نشون دادن خودش وقت داشته باشه
اون فقط یک فرصت داشت تا خودشو نشون بده
اون آنقدر تلاش کرد کشید و کشید تا بعدها از خودش گله نکنه که چرا ؟
افسوس چه فایده دیگه دیره
دیگه الان وقتی جعبه مدادرنگیهامو که باز میکنم
قبل از اینکه به جذابی مداد نارنجی و به طراوت مداد سبز و به وسعت مداد آبی و ... فکر میکنم
بجای خالی مداد سفیدم میاندیشم.
( پس تلاش کن تا یادی در یادها داشته باشی حتی به قیمت تمام شدنت)
"جبران خلیل جبران"
به مذهبی ها بفهمان که "ادم از خاک است"
بگو:"یک پدیده ی مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی میکند
که یک پدیده ی غیبی
در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد
که در اخرت
و مذهب اگر پیش از مرگ
به کار نیاید
پس از مرگ به هیچ کار نخواهد امد"
"دکتر شریعتی"
گاهی از میان باران و برگ ها
صدایی می شنوم
گاهی درست غروب یکشنبه ی خاموش
که پله های پشت در ناتمام می مانند
تو از مکث ناگهان من جدا می شوی
چتر می گشایی و
رو به باران و برگ ها می روی
کنار پله های ناتمام
پشت دری خسته که با نیم رخی خیس باز می شود
صدایی می شنوم که تویی
دو چشم از باران آورده ام
که همیشه از خواب های خیس می گذرد
می ایی و انگار پس از یک قرن آمده ای
باچتری خسته و
صدایی که منم
کنار آخرین پله و مکث ناگهان
سر بر شانه ام می گذاری و
گوش بر دهان زمزمه ام
تا صدایی بشنوی که منم
و می شنوی
آرام می شنوی
صبحگاهی از همین شهر بزرگ
از کنار همین پنجره های رو به هر کجا
از کنار همین کتاب بزرگ
که رو به خاموشی تو بسته است
که رو به بیداری من آغاز می شود
آمدم
صبحگاهی از کنار خاموشی خسته که تویی
ذکری از دفتر سوم
به خانه و پله ها
و میان باران و برگها پر کشید
روی بر دیوار کن تنها نشین
وز وجود خویش هم خلوت گزین
گاهی از میان باران و غروب یکشنبه
صدایی می شنوم
گاهی
نه تویی
نه منی
نه صدایی که از دفتر سوم
من و این صدای یکشنبه
من و این صدایی که تویی
کنار گوش و چتر خسته سکوت می شویم
رو به همین دهان بسته که منم
رو به همین مکث ناگهان که تویی
سکوت می شوی
نه منی
نه تویی
نه صدایی
همیشه از دفتر سوم
ذو به باران و چتر پر از حرف های با خودم
صدایی می شنوم که تویی
صدایی می شنوم که منم
هیوا مسیح